بسم الله الرحمن الرحیمهنوز که هنوز وقتی وارد حیاطت(قم) میشم نگاهم میره میره میره اون دور دورا اون گوشه سمت چپ کنج کنج حیاط.یه لبخند مبیشینه گوشه لبم.یه قطره اشک میریزه رو گونه ام.ذهنم یکباره از همه حال و آینده خالی میشه و آروم آروم پر میکشه به شیش سال پیش.سحر بود من بودم و یه پسر جوانِ مودب،جدی اما طناز.سنگین و باوقار.با فاصله کنارم نشسته نگاهش به زیر و داره از دفتری که توی دو تادستش جا شده دل آهنگاشو برام میخونه وسط مدح جد بزرگوارتون بغض گلوشو میگیره و شونه هاش میلرزه....کمی بعد با یه صدای دو رگه ادامه میده :آسمان منتظر برق حضور من و توست کیست آن یار که در ارض و سماء بالم هستنگاهم میفته به دخترکی که کنارش نشسته.سرش رو کج رو به آسمون گرفته و ملایم تکون میخوره و زیر لب تکرار میکنه...کیست آن یار که در ارض و سماء بالم هست/بالم هست/بالم هست....شش سال از اون ملاقات دوست داشتنی گذشتو حالا منم و اون و یه فرشته معصوم و دعای خیر شما که هر روز توی زندگیم لمسش می کنم.دورادور به حرم نگاه میکنم سرم رو میندازم پایین و بهش میگم من هیچی از مادری بلد نیستم مدد کن بتونم برای ریحانه مادری کنم.اصلا خودت براش مادری کن.همونطوریکه برای ما مادری کردی...سالگرد ازدواج سال 96 با حضور گرم ریحانه در منزل پدری.کادو هم به همسری یه کیف ورزشی دادم.این کتاب رو هم روز میلاد حضرت معصومه ب
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
بسم الله الرحمن الرحیمازونجاییکه منتظر ورود یه فرشته کوچولو به خونمون بودیم خیلی زود فهمیدم که باردارم و مراقبتهای بارداری رو از همون هفته های اول پیگیری کردم.خدارو هزار مرتبه شکر ماههای اول بارداریم به آسونی سپری شد و تا ماه ششم هم اصلا کسی نمیفهمید که باردارم و البته به هیچکسی هم نگفتیم فقط مامان خودم رو در جریان گذاشتم.سختترین قسمت بارداری من دو ماه آخر بود...ماه هشتم بخاطر پادرد های شدید جوریکه به دقیقه نمیتونستم سرپا بایستم و ماه آخر هم بخاطر فشار های بسیار زیادی که به کمر،لگن و کشاله های ران وارد میشد نه میتونستم بشینم نه بخوابم نه راه برم.....از ماه هفتم بود که یا من میرفتم پیش مامانم اینا یا مامانم میومد پیشم و بهم کمک میکرد...از اونجاییکه قرار بر این بود که زایمان طبیعی باشه روزانه حداقل یک ساعت با مامان پیاده روی میکردیم اونم اکثرا وقتمون صرف خرید سیسمونی ریحانه میشد....هم از لحاظ جسمی هم روانی دوران سختی بود اما تمام لحظاتش واقعا صمیمی و شیرین و دوست داشتنی بود....حرف و حدیث درباره زایمان طبیعی زیاد شنیده بودم و خیلی هم استرسش رو داشتم....هر کسی هم که میفهمید قراره زایمانم طبیعی باشه انرژی منفی دادنش شروع میشد که چرا؟ و مگه خل شدی؟اصلا مگه جونشو داری؟چند تا بچه میخوای اخه تو؟...بخاطر مشکل کمرمم میتونستم سزارینی بشم.اما با تمام وجودم دوست داشتم اون حسی که همه ازش تعریف می
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
بسم الله الرحمن الرحیممن واقعا دوست دارم بنویسم خیلی هم دوست دارم اما همش دستم بنده به این بچه الان دو هفته است ریحانه دوباره مریض شده.دوباره سرفه دوباره آبرزش بینی گرفتگی تنفسی عین پیرمرد سینه اش خلط داره پامون به اورژانس هم باز شد اما با وجود دستور پزشک بستریش نکردم...بس که اوصاع بیمارستانها افتضاح بود.چرا جدیدا بچه ها سرما میخورن.تا دم مرگ هم میرن اما نه عفونت دارن و نه تب....دکترا هم که فقط بلدن بگن ارثیه و ژنتیکیه و آلرژیه....اصلا آلرژی دیگه چه کوفتیه...بچه 5 ماهه رو چی به سیتریزن.تو فامیل ما همه بچه های هم سن و سال ریحانه زیر یسال دارن مدام سرما میخورن.خونه ها گرمه.مادرا مواظبترن.حواسشون بیشتر جمعه اما....نکنه برای واکسنه!!! واکسن چهارماهگی ریحانه رو نزدیم!جواب کامنتها مونده اگه ناراحت نمیشین میخوام چیزی رو بگم...من واقعا حال معنویم درست نیست.حس میکنم مدیونتون میشم جوابتون رو بدم.از طرفی وقتم هم محدوده و میدونم شما منتظر جواب هستین.دوست دارم دوست خوبم رو معرفی کنم به شما که جواب تک تکتون رو با مهربونی و صبوری خیلی پخته و عاقلانه میده.(طهورا همنفس طلبه) سرچ کنید برید تو وبلاگش.سوال یپرسید خیلی کامل جوابتون رو میده.
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور